○از چهارشنبه مریض شدم.اون شب تا صبح نشستم از تن درد.همشم به خاطر خربزه ای بود که خوردم.صبح نمیتونستم از جام تکون بخورم.مامان اومد منو برد درمانگاه سرم زدم.تن دردم خوب شد
○غروب قرار بود بریم خونه بابایی.و همچنان من مریض بودم.ولی به خاطر اینکه بابا نیاد بگه که الکی بهونه میاری و از این حرفا دیگه پاشدم حاضر شدم رفتیم.
○پنجشنبه کلا در حال حاضر کردن وسایل مهمونی جمعه بودیم.البته من کاری نمیکردم و همینجوری یه جا افتاده بودم.اخه شبش باز هم نخوابیدم.سرم و قرص ها باعث میشن خوابم نگیره(دقیقا برعکس همه)
○جمعه باز هم تا صبح نشسته بودم و دروغ نگم کلا دو ساعت خوابیدم.راه افتادیم.قرار بود مهمونا دیر تر بیان ولی خب همه ساعت۹ صبح رسیدن.
○قبل از اینکه بیان من و مامان تا محیط بانی رفتیم وسایلی که میخواستیم رو گرفتیم و سربالایی رو زیر افتاب سوزان اومدیم بالا.
○هنوزم از متین خوشم نمیاد واقعا.واقعاااا تایپم نی.تایپم شایانه.یه دلقکِ جنتلمن و حامی و مراقب و به قول خودمون ایکس لارج.یعنی کسی که همینجوری خرج میکنه و براش مهم نی.دقیقا من همچین کسیو میخوام تا یه وقتایی فیتیله م رو بیاره پایین و بتونم راحت خرج کنم و به فکر اقتصاد نباشم.
○اخر سفر عمه رید تو اعصابم بعدشم خاله سر ازمون پسرش که یادم رفت😂
○سفر بدی نبود البته اگه مریض نبودم!
چون با شایان همه جا مزه میده!








