کتاب سال سایه ها
یه دختری به نام اولیویا مادرشو از دست داده.پدرش رهبر ارکستره و تمام خونه و زندگیشونو از دست دادن.البته قبل از مرگ مادرش،مادره اونا رو ترک کرده و اولیویا همه این قضایا رو تقصیر پدرش میدونه.اونا میرن تو پشت صحنه یه سالن قدیمی زندگی میکنن و خود سالن هم میشه محل ارکستر.
در این مسیر اولیویا و یکی از رفیقاش ارواح رو تو سالن می بینن.و این باعث ارتباط بین ارواح و اولیویا و دوستش میشه.
"ارواح تا به ادم ها اعتماد نکنن خودشونو بهشون نشون نمیدن"
ارواح نیاز دارن تا به کالبد یک انسان وارد شن و خاطرات لحظات اخر مرگشونو ببینن.چون اونا هیچی یادشون نمیاد و برای رفتن به دنیای مردگان نیازه که لنگر هاشونو پیدا کنن.
منظور از لنگر کارهای نصف و نیمه مونده یا یکسری اِلِمان هاست.و اولیویا بهشون کمک میکنه.
اخر داستان،
تو اخرین کنسرت پدرش،سقف ریزش میکنه رو سر پدرش و میره تو کما.اولیویا هم برای نجات پدرش و ارواح از دست اشباح نیازه که برگرده و بره سمت برزخ.تو این مسیر روح مادرشو می بینه و مادرش کمک میکنه تا لنگر اخرین روح رو پیدا کنه.مادرش باهاش صحبت میکنه تا با پدرش خوب باشه.چون هیچ چیز تقصیر اون نبوده.اولیویا حتی پدرش رو بابا صدا نمیکرد.
و در اخر هم اولیویا رفت پیش پدرش تو بیمارستان؛








