گاهی خواسته هامون برامون،خسته کننده و به درد نخور به نظر میاد.شاید به جای خسته کننده و به درد نخور،بهتر باشه بگیم راحت و عادی شده.میشه اینجوری بهش نگاه کرد که این حس فقط با داشتن چیزی به مدت طولانی سراغمون میاد...
"ریپلای ۱۹۸۸"
گاهی خواسته هامون برامون،خسته کننده و به درد نخور به نظر میاد.شاید به جای خسته کننده و به درد نخور،بهتر باشه بگیم راحت و عادی شده.میشه اینجوری بهش نگاه کرد که این حس فقط با داشتن چیزی به مدت طولانی سراغمون میاد...
"ریپلای ۱۹۸۸"
حرفم نمیاد.ولی مغزم داره میترکه.
این روزا داره سخت میگذره ولی تو باور نکن.اما اگه خبر مرگم را شنیدی خوشحال شو!
از این به بعد یادم میمونه وقتی مریضم گوشیو پرت کنم سطل آشغال که جواب پیاماتو با یه استیکر ندم
دیگه حال فهموندن خودم به بقیه رو ندارم.البته این حس یکی دو سالی هست که باهامه.کنکور پیرم کرد عصبیم کرد بی حوصلم کرد.ولی حداقلش این دو سال شده با دعوا اتفاقاتی میفتاد که شاید منو میفهمیدن.ولی الان حال هیچی نیست درواقع
مثلا اصلا حوصله اینو ندارم که بگم از صبح افتادم رو تخت.حتی ویدیو مسیج هم نمیخوام بدم.کسی که باید بفهمه میفهمه
مثلا خوشمن میاد بگم هر یه ساعت برا چیزای مزخرف مثل ناهار و دارو بیدار میشم
مثلا دوس ندارم بگم از درد گوشم یا کیپ بودن بینیم نمیتونم بخوابم و اینقدر این پهلو و اون پهلو میشم تا خوابم ببره
مثلا حوصله توضیح ندارم
حوصله اینو ندارم که دعوا راه بندازم بگم عه دیدی؟دیدی بازم حرفشو زدی و گفتی من هیچ وقت از حرف زدن برا تو خسته نمیشم ولی شدی؟اره چون بعدش(یا حالا بعد خوندن این متن) میای توجیه میکنی.چرا؟چون من همیشه اون آدمیم که اشتباه می بینه قضایا رو
مثلا حوصله بحث درمورد تکسای چنلتو اصلا ندارم.
حوصله اینکه تشنه ای.
بعد از اون دعوا حتی یه اهنگو برا دو نفر نمیفرستم.بعد تو تشنه دو نفری😉
اصلا دیگه مهم نیست.بعد از گفتن این حرفا بقیش دیگه اهمیتی نداره.میدونی دیگه تا نگفته بمونن ارزشمندن.
ولی بازم مقصر منم این دفعه
نهههه من نیستم تو منو مقصر نکردی که
اره میدونم
میخوابم(اگه خوابم ببره).خوش بگذره!
حوصلم سر رفته.خیلی زیاد.چقدر زندگی حوصله سر بره.هیچ کس نیست.همش دارم فکر میکنم که یه کاری بکنم سر گرم شم.دوسش داشته باشم.هیچی پیدا نمیکنم.هیچی.انگار تو 18 سالگی همه چیو امتحان کردم و دیگه چیز جدیدی برای امتحان نیست.
ولی نه جدی.مثلا میتونم آشپزی رو امتحان کنم.با اینکه همیشه سرش غر میزنم و اعصابم خورد میشه.ولی کار جدیدیه دیگه..
جدی یه ماهه زندگی حوصله سر بره.دوست دارم برم کنکور شرکت کنم>_<
پوف بابا اهههه
فیلم هایی که بقیه پیشنهاد دادن ببینم:
°فروشگاهی برای قاتلان
°زن متاهل آدمکش
°خورشید نیمه شب
°برکینگ بد
°استرنجر فینگز
°گیم آف ترونز
°مردگان متحرک
°گات
کتاب سال سایه ها رو شروع کردم و تا الان ۷۰ صفحشو خوندم.منو یاد کتاب مورد علاقم میندازی.سفر های پر رمز و راز کایوت سانرایز.این کتاب یکی از کتابهایی بود که منو علاقه مند به کتاب کرد.جوری که تا ۳ صبح با نور گوشی بیدار میموندم و کتاب رو میخوندم.
سال سایه ها هم برام همچین وایب و فضایی داره.رمانش منو جذب خودش میکنه و خیلی روون پیش میره.دوسش دارم
○از چهارشنبه مریض شدم.اون شب تا صبح نشستم از تن درد.همشم به خاطر خربزه ای بود که خوردم.صبح نمیتونستم از جام تکون بخورم.مامان اومد منو برد درمانگاه سرم زدم.تن دردم خوب شد
○غروب قرار بود بریم خونه بابایی.و همچنان من مریض بودم.ولی به خاطر اینکه بابا نیاد بگه که الکی بهونه میاری و از این حرفا دیگه پاشدم حاضر شدم رفتیم.
○پنجشنبه کلا در حال حاضر کردن وسایل مهمونی جمعه بودیم.البته من کاری نمیکردم و همینجوری یه جا افتاده بودم.اخه شبش باز هم نخوابیدم.سرم و قرص ها باعث میشن خوابم نگیره(دقیقا برعکس همه)
○جمعه باز هم تا صبح نشسته بودم و دروغ نگم کلا دو ساعت خوابیدم.راه افتادیم.قرار بود مهمونا دیر تر بیان ولی خب همه ساعت۹ صبح رسیدن.
○قبل از اینکه بیان من و مامان تا محیط بانی رفتیم وسایلی که میخواستیم رو گرفتیم و سربالایی رو زیر افتاب سوزان اومدیم بالا.
○هنوزم از متین خوشم نمیاد واقعا.واقعاااا تایپم نی.تایپم شایانه.یه دلقکِ جنتلمن و حامی و مراقب و به قول خودمون ایکس لارج.یعنی کسی که همینجوری خرج میکنه و براش مهم نی.دقیقا من همچین کسیو میخوام تا یه وقتایی فیتیله م رو بیاره پایین و بتونم راحت خرج کنم و به فکر اقتصاد نباشم.
○اخر سفر عمه رید تو اعصابم بعدشم خاله سر ازمون پسرش که یادم رفت😂
○سفر بدی نبود البته اگه مریض نبودم!
چون با شایان همه جا مزه میده!








