Soft moon,Wild dragon

Soft moon,Wild dragon

گریه نصف شبی

خوابم نمیبره هر کاری میکنم.یهو فکرم میره سمت یه موضوع رندوم و سرش به هق هق میفتم.تقصیر کسی نیست.من به هم ریختم.

هر موقع که میخورم زمین انگار سه چهار نفر با چوب منو میگیرن میزنن.وسیله شکنجه شونم افکارمه.انگار فکرامو میدن بهم تا بیشتر زجر کش شم.

همیشه بعد هر خوش گذرونی ای منتظر بدبختیم.ولی همیشه سوپرایزم میکنه.خنده همیشه اشانتیون گریه رو برام با خودش میاره.فکر نمیکردم تو این زندگی نکبت بار خنده هم حروم باشه.

اخر شبا وقتی دراز میکشم انگار کل روز یه برق ۲۲۰ ولت بهم وصل بوده و از درد بدن نمیخوابم.چند ساعت پیش معدم بد جوری گرفت‌.اینجوری بود که صاف نمیتونستم بشینم و یهو خم شدم دراز کشیدم تا نفس بکشم.حتی قبل ترش نفس تنگیم شروع شد.و قبل ترشم انگار روح از بدنم خارج شده بود اینقدر یخ بودم.

من از همه بریدم از همه کلا؛ چپیدم تو اتاق لامصب خودم

کاش میشد فرار کرد از همه چیز و همه کس.حتی از زندگی.تو این سریاله میگفت:

چرا اینقدر زندگی سخته؟چرا هیچ وقت خوشبختی به ما نمیرسه؟

واقعا چرا؟ما تو دوییدن خوبیم یا خوشبختی؟بلخره یکیمون عقبتره.ولی هیچ وقت نفهمیدم کدوم.نمیدونم من دارم ازش فرار میکنم یا اون داره در میره.اصلا مگه فرقی داره؟در اخر یه بدبختیم گوشه این زندگی.

زیادی ناله ای شد؟اشکال نداره

شب خوش

۱۴۰۵/۰۷/۰۴ 0:52 Valora

آمارگیر وبلاگ

© Soft moon,Wild dragon