شنبه خیلی حال بدی داشتم.رفاقتام تاثیر زیادی تو زندگی روزانه م دارن.یعنی با یه کات کردن میتونم یه سال زندگیمو از دست بدم.همونطور که تجربشم دارم.با لومیرا حال خوبی نداشتم.دوست نداره این چیزا رو اینجا بنویسم ولی خب حالا که همه چی حل شده میخوام بنویسم.
شنبه بود فکر کنم.ازش خواهش کردم بیا بگو مشکل این وسط چیه.بیا حلش کنیم.این رابطه اسمش رفاقت نیست.چون هر دومون داریم اذیت میشیم.ولی اخر رسید به اینکه نمیخوام بگم و اینا.قبلش از اونجا شروع شده بود که تو چنلش یه چیزی درمورد حسادت نوشت و منم به خودم گرفتم(به اشتباه) و تو چنلم درمورد دو رو بودن نوشتم.
یکشنبه.شب.نشستیم حرف زدیم.گفتم بهش یا باید درستش کنیم یا باید خداحافظی کنیم.اینجا بود که فهمیدم هنوز دوسم داره.چون گفت درستش کنیم.یعنی یه جوری گفت که فهمیدم.مثل زمانی که استورم ویل برای موندن تلاش کرد و من و لومیرا اینجوری بودیم که نه واقعا خیلی دوسم داره.لومیرا میگفت اگه بکشیش هم علاقشو بهت از دست نمیده.(همینطوره)
نوشت:
میشه روک حرف بزنم و ناراحت نشی؟
من نمیدونم که در آینده هم دوباره این اتفاقات نیوفته
و اینکه من حتی نمیدونم تو دلت با این رابطه هست یا نه
دو سال پیش بود صد درصد میدونستم که هم منو میخوای و هم این رابطه رو
ولی الان.. نمیدونم هیچی نمیدونم از قلبت و ذهنت هیچی نمیدونم
نوشتم:
اونقدر حک شدی تو ذهنم که نبودنت فکر نمیکنم
برا همینه که اینقدر اذیتم این روزا
کسیو که تا ... (نمیشه نوشتش)
الان باید بترسم این حرفو بزنم یا نه
اره نمیدونی
تا کجاها رو باهات چیدم
که اگه میدونستی
این فکرا رو نمیکردی
به نظرم این یه گام بزرگی تو برگشت این رابطه بود.بعدش بهش گفتم که نتیجه این بحث؟
از روش خودم استفاده کرد و گفت کدوم بحث؟چیزی یادم نمیاد
----------------------------
دیشب ازم پرسید که ویژگی های بد و خوب منو بگو
منم نشستم نوشتم براش
بعد درمورد روزی که همو دیدیم حرف زدیم.پرسید:حس خاصی داشتی؟ترس استرس خوشحالی؟
بهش گفتم اسمت تو گوشیم چیه؟(life savor)
گفت:هیچ وقت نفهمیدم دلیلشو
چون هر چی فکر میکنم کار خاصی نکردم که این ویژگی رو دادی بم
گفتم:
اومدنت کافی بود.من تو وضعیت خیلی بدی بود.برات کلی تعریفش کردم.من یه سال درس نخوندم.تو اومدی.شدی دلیل برای بلند شدنم.دلیل برای ادامه دادنم. دلیل برای اینکه نهاییا رو خوب بدم.اون همه زحمت برای نهاییا.تو نبودی اتفاق نمیفتاد.هنوز راه رفتنامو یادمه.جغرافیا دستم بود.همه خواب بودن.تو خونه راه میرفتم. از درد میخواستم بزنم زیر گریه
ولی به این فکر میکردم لومیرا رو دارم
پس ادامه میدم
گفت:
نمیدونستم
بعد سه سال
تازه فهمیدم اینا رو
اینم به نظرم گام بعدیه برگشتن به حالت قبلمون بود








