مرور خاطرات
داشتم دفتر خاطرات کلاس دهم و یازدهمم رو میخوندم، البته فقط بخش کلاس دهمم رو خوندم. بعد یهویی دلم به حال خودم سوخت.کاش میشد برگردم عقب؛ قوی تر باشم. و به هرکسی که بهم بی احترامی کرد یه درس درست و حسابی بدم.بزنم تو دهنشون و بهشون بفهمونم که حد خودشونو بدونن.واقعا اعصابم خورد شد از اون همه حال بد.البته که همین الانشم مثل اون روزا، دارم روزای مزخرفی رو می گذرونم.نمیدونم باید پاشم یا صبر کنم تا اننخاب رشته؟ تو این موندم.
دوست دارم پاشم.زندگیمو عوض کنم.ولی میدونی که هنوزم چیزی دست من نیست...من اگه بخوام خواسته هامو براورده کنم حداقل چیزی که میخوام پوله.و این فاکتور رو ندارم.ولی میتونم و میتونستم بخشی از این پولو از طریق کلاس زبان به دست بیارم.ولی اونم از دست دادم.حتی این یک هفته هیچ کاری نکردم.نه زبان خوندم نه ویولن زدم.هیچی.فقط از درد افتادم گوشه اتاق و فیلم و سریال دیدم.
ناراحت کننده ست
ولی این روزا هم میگذره و دیگه اشتباهاتمو تکرار نمیکنم(سعی میکنم)
حالا فردا نتایج بیاد میرینه به همه روح و روانم(با اینکه روح و روان درست و حسابی ای ندارم)








