برگشتم به نوشتن
متنای قبلیمو که خوندم دیدم چقدر درد ازشون میباره.چقدر خستگی توشون بود.با اینکه این روزا بیشتر درس میخونم ولی اون موقع غمگین تر بودم.چرا؟فقط به خاطر یه چیز:
"مدرسه"
مدرسه ی لعنتی سه سال تموم جون منو گرفت.جو مزخرفش و ادمای مزخرف ترش کل زندگی منو نابود کردن.ولی الان خوشحالم.چون دیگه قرار نیست اون ادمای نحسو تو اون مکان نحس ببینم.بعد از تعطیلی یه کلاسم شرکت نکردم.یه پیامم ندادم به معلما و اینکه دیگه هبچ ارتباطی ندارم باهاشون بهم ارامش میده
این چند ماه خیلی اتفاقات زیادی افتاد خیلی زیاد.و اندازه سه چهار سال گذشت.مخصوصا چهل روزی که شمال بودیم.که کاشکی هیچ وقت نمیرفتیم
نمیدونم از کجا شروع کنم.قراره خیلیم طولانی باشه پس پارت پارتش میکنم!
اول از همه شمال!
روز اول.روز نحس اولی که رفتیم شمال...چیزی نمیخوام درموردش بگم ولی دعواها و توهین ها باعث شد من ۴۰ روز از درس دور باشم.باعث شد هر روز بیشتر دلم بخواد برگردم زیر موشک بارون که شاید بمیرم.ولی از اینکه حداقل یه خودی نشون دادم راضیم.اگه اون کارو نمیکردم،اگه گوشیمو پرت نمیکردم شاید الان احساس پشیمونی داشتم.دقیقا مثل اون روزی که پشیمونم چرا فیلم برداری نکردم:)
سال تحویل بابام نبود:)
عیدی نگرفتن از بعضیاشون.وقتی می بینی جلو چشمت به بقیه عیدی میده.مگه غیر از اینه خواهرزادش بودیم؟هه نه داداش ما لنگ پول تو نیستیم برو خرج گونه کاشتنت بکن.چقدرررررر پشیمونم از اینکه بعد از اون همه رفتار به زور مامان زنگ زدم تولدشو تبریک گفتم.همونی که پارسال بهش تبریک گفتم پشتم به همه گفت اره استیکر نفرستاد خیلی خشک و خالی بود.برو بدبخت عقده ای.اره ازت خوشم نمیاد دیگه چجوری باید بهت بفهمونم؟
اونا عوضیای به تمام معنان.میان از دایی هاشون بد میگن.ولی حلال زاده به داییش میره.عین همونا خبیث و کثیفن.کثیففف.اخ خیلی دلم پره خیلی.از تک تکشون متنفرم.
تو تولد بابابزرگم من تو اتاق داشتم زار میزدم گریه میکردم.چون نمیتونستم دیگه بغضمو نگه دارم.شب بدی بود.باعث شد اصرار کنم منو ابجیم با مامان بابام بیایم تهران.که اومدیم.ولی بعدش مامان بزرگم رفت بیمارستان برای انژیو و باعث شد ما باز برگردیم شمال.ولی نه برای مدت طولانی
دیگه خونه اون خالم نموندم.با اینکه دلم برای دختر خالم تنگ میشه ولی اون خونه هم دیگه حس ارامش قبلو نداره.من عاشق اینم که بریم و شمال زندگی کنیم ولی نه نزدیک فامیل.
اونجا یه جوری رفتار کردم که هر روز خالم میپرسید چیزی شده؟منم نمیتونستم بگم اره از شما خوشم نمیاد برای همین میگفتم نه!
تنها قسمت خوب شمال شیطونک و دم طلا و آروم بودن:)








