قشنگی راه به درداشه!
امروز روز سختی بود.ساعت ۸ تا ۴ ظهر حدود ۶ ساعت درس خوندم و بعدم یه ساعتی اومدم بخوابم.وقتی بیدار شدم دیدن نبضمو توی دست و پاهام حس میکنم.اینقدر قلبم تند میزد که عرق کردم.مامان اومد فشارمو گرفت.فشارم ۹ بود و ضربانم ۹۹.بعد از یه ساعت دوباره گرفت.فشارم شد ۱۰ و ضربانم ۱۰۵.حالم خیلی بد بود.نفسم پر نمیشد.اینقدر بد نفس میکشیدم قفسه سینم درد گرفت.بابا که وضعمو دید ترسید.گفت تو سن این سکته زیاده.بعد بهم گفت اینقدر فکر و خیال نکن.خدا قهرش نگیره فلانی نه سواد داشت نه چیزی ولی الان شغلشو داره ازدواج کرده بچشو داره.منم گفتم من هیچ نگرانی ای راجع به پیدا کردن شغل ندارم چون میدونم که میتونم.ولی من دلم میخواد به چیزی که دوست دارم برسم.
بعدم که خیلی حالم بد بود رفتیم دکتر.سرم با دو تا امپول توش زدم و فردا هم یه امپول دیگه دارم باید شب بزنم.بهم اسپری اسم داد به یاد بچگیام.اگه این اسپری نبود امشب مرده بودم:)
دو روز هم استعلاجی نوشت و من باید زیادی درس بخونم.دیگه میرم بخوابم یا بهتره بگم شهید شم!








