Soft moon,Wild dragon

Soft moon,Wild dragon

دو زنگ مدرسه خالی؛

خب خب خب‌.دیشب که ابتدایی ها تعطیل شدن فکر میکردم مامان بگه بمونم پیش ابجیم و کمکش کنم ولی فهمیدم که نه باید برم مدرسه.تصمیم گرفته بودم که برای اولین بار یه چیز جدید رو امتحان کنم.اینکه تا ۶ صبح بیدار باشم و درس بخونم.ولی خب نشد.خوابیدم و میدونستم که مددسه قراره خیلی خالی باشه.ولی از اونجایی که قهرم با خونه رفتم مدرسه

فقط من بودم و استورم ویل و دو نفر دیگه از کلاسمون.معلم شیمیمون واقعا تعجب کرد که چرا ما اومدیم.ما هم نمیرفتیم دیگه.هیچی ما و اون یکی تجربیا رو یکی کردن و ما رفتیم کلاس اونا.من و استورم ویل کل زنگ شیمی پای تخته داشتیم شیمی یازدهم شیمی الی حل میکردیم.خیلی حال داد اتفاقا.کاشکی همیشه اینقدر خالی باشه.قول میدم هر روز برم مدرسه.میدونی چیش حال داد؟اینکه ادمای مزخرف تو مدرسه نبودن.ادمای بی سر و صدا و اروم بودن و این خوشایند بود.

زنگ دوم دینی داشتیم که اونم خوش گذشت.اولش اومد و برگه های امتحان ترم اول یه مدرسه پسرونه رو چک کردیم.بعد هم خودمون سوال حل کردیم.بهمون گفت یه نمره ترم برگه بهمون اضافه میکنه و اینجا بود که دیگه خیلییییی شاد شدم.واقعا خوبه الان شیمی یک الی دو نمره برگه اضافه میکنه و دینی هم یه نمره.واقعا خوشحالم

برای برگشت هم مامانم که اومد کارای استورم ویل هم کردیم که با ما بیاد برسونیمش.خیلی طول کشید.مدیر نفهممون هم خیلی اعصابمو خورد کرد.رفتیم که بهش بگیم ما میخوایم همچین کاریو کنیم اصلا نه از جاش بلند شد نه لبخندی مثل ادمای صگ.حقش بود اون روزی که با بابام رفتم و مثل صگ ترسید و از جاش بلند شد فکر کرد بابام از اداره اومده.چون تیپ اداری زده بود.واقعا حال کردم وقتی امروز به اون موقع فکر کردم.دلم میخواست همونجا هرچی تو دهنم بود بهش میگفتم.

واقعا هرکسی که به خانوادم بی احترامی کنه توانایی قتلشو دارم!

برچسب‌ها: The last chapter🍃🫠
۱۴۰۴/۱۰/۰۳ 10:57 Valora

آمارگیر وبلاگ

© Soft moon,Wild dragon