خیلی حرفا دارم؛
تو طول روز کلی حرف میاد تو ذهنم که باید اینجا خالی کنم ولی درس دارم و وقت نمیکنم!
مثلا یکیش درمورد تراز نهاییم! تراز نهاییم شد ۹۴۰۰ و فک میکردم تراز خوبیه.اره هست میدونم من دارم خیلی کمال گرایانه نگاه میکنم ولی باید فکرامو خالی کنم(این روزا هیچ کس نیست که منو بشنوه)
فرهمندنیا کارنامه یکی از کسایی که قبول شد رو اورد؛ همه درسای نهایی بیست و فقط زیست و سلامتش ۱۹ و خرده ای بود؛واقعا نمیدونم باید بهشون غبطه بخورم؟حسودیم بشه؟گریه کنم؟یا شک کنم؟
اصلا نمیخوام درمورد شک توضیح بدم..ایشالا که با تلاش خودش بوده!اصلا مسئلم این نیست.
مسئلم اینه که با این نمرات ترازش شده ۱۰ هزار و ۴۰۰ یعنی دقیقا هزار تا بیشتر از من؛پس من ترازم خوبه؟واقعا نمیدونم:)))
مسیریه که نمیدونم تهش چیه و اگه تهش خوب نباشه میفهمم خیلی کودنم:)
_________________________
مسئله بعدیم؛
من زمین خوردم..با دست نه..با پا نه..من با صورت افتادم زمین..اما خودم خودمو بلند کردم..نیاز نبود کسی دستمو بگیره بلند کنه؟ نه شاید.نیاز نبود حالا که بلند شدم به کسی تکیه بدم یا حداقل از دیوار کمک بگیرم تا نیفتم؟ نه شاید.
چی میشه که تنهایی اینقدر زیاد میشه؟ آدما همیشه تنهان!حتی اگه دورشون شلوغ باشه!
شاید این قدرت به ظاهر زیاد، باعث میشه که همه فک کنن تو به کمک نیازی نداری!
این خوبه یا بد؟
حقیقتا نمیدونم.شاید حتی اگه کسی الان برا کمک بیاد سمتم بگم نه ممنون..حتی نمیدونم این به خاطر سخت اعتماد کردنه یا اینکه دوست ندارم کلا کسی کمکم کنه؟شاید از اینکه ضعیف باشم میترسم!
من هیچی نمیدونم .فقط این جملات اومد تو ذهنم و برا سبک تر شدن خالیشون کردم..
اره من شاید مثل خیلیا فلسفی بحث نکنم و خودمم میدونم که چقدر حرفام و افکارم بچه گونه ست؛
ولی اگه تو بهم احترام گذاشتی، تا اخرش پات وایمیسم!








