قلعه ای تنها در آینه
اولین کتابمم تموم کردم.چون میخوایم بریم سفر دوس داشتم این کتابه تموم شه و تو سفر یه کتاب جدید شروع کنم.کتابی که رینا بهم هدیه داد.
امروز ۱۰۰ و خرده ای صفحه خوندم.
اسم کتاب قلعه ای تنها در آینه بود.ادبیات ژاپن.یه مدت خیلی زیاد درگیر کتاب های کره ای و ژاپنی بودم.ولی خب زیاد نتونستم بخرم.چقدر پشیمونم که نخریدم.چون الان کتاب شده خداتومن و باید دسته دوم بخرم.
داستان درمورد هفت تا دانش آموزه که به دلایل مختلف به مدرسه نمیرن.یه روزی که تو خونه نشستن اینه اتاقشون می درخشه و وارد اینه میشن و میرسن به یه قلعه.اونجا باید دنبال کلید ارزو و اتاق ارزو بگردن.تنها یک نفر میتونه کلیدو پیدا کنه و ارزوش براورده شه.اونها یه سال وقت دارن.و با هم وقت میگذرونن.اینم باید حواسشون باشه که اگه از اتاق ارزو استفاده کنن، تمام خاطرات اونجا پاک میشه و اگه نه، همه خاطرات براشون باقی میمونه
کتاب قشنکی بود.از وسطاش خیلی قشنگ تر شد و خب معمولا فیلما و کتابا اولاش یه کم حوصله سر بره تا برسن به جای اصلی داستان.
اخرش خیلی دوس داشتم کوکورو به ریون بگه که دوسش داره.
و قشنگترین قسمتش برای من قسمتی بود که درمورد زندگی ریون میگفت.اینکه خواهرش سرطان داشته و مرده.و حتی اخر داستان(نمیگم تا اسپویل نشه هاه هاه).
و با خودم فکر کردم اگه من تو اون قلعه بودم و یه ارزو داشتم،اون ارزو چی بود؟
به نتیجه ای نرسیدم و اخرشم به این فکر کردم اگه کلید رو پیدا میکردم می دادمش به ریون تا خواهرشو زنده کنه:)))))









