خستم!
جدیدا خیلی به این موضوع فکر میکنم که کاش پخته تر عمل کنم..کاش بیشتر رفتار بزرگ سالانه داشته باشم..کاش کمتر بچه بازی در بیارم..کاش از این حال فکر و خیال های الکی در بیام..
میدونی همیشه دوست دارم من اونی باشم که تکیه گاه همه ست..اونی که همه غصه هاشونو میزارن رو شونش..اونی که اونقدر قویه که هیچ کس از درداش خبر نداره..من عاشق این ورژنمم..و خب خیلیم رفتارام اینجوریه..
مثلا تو این یک ماه که نهایی داشتیم جز یه شب که با استورم ویل درمیون گذاشتم حال بدمو،دیگه هیچ کس از حالم هیچی نفهمید..حتی بعضیاشون حواسشون بهم نبود..چون خودشون حال خوبی نداشتن و من مرهم شون بودم..
من دوست دارم بزرگ باشم..چون همش خاله هام و .. منو یه ادم بی عرضه مامانی میبینن..نمیدونم چرا..منی که از ۶ سالگی تو خونه تنها بودم..غذا گرم میکروم و تا شب تو تنهایی به سرم میبردم..به مدت خیلی زیاد!
نمیدونم چیشده که همچین حسیو القا میکنم..البته این حس رو اونا فقط میگیرن..اونایی که هیچ جای زندگیم نیستن..اونایی که هیچ کدوم از دردای منو حتی تجربه هم نکردن..اونایی که منو نمیشناسن..اونا فقط حرفن؛فقط لب و دهن!
ولی من برای دل خودم دوست دارم ادم پخته تری شم..چون دوست ندارم بعد از حرف زدن با رفیقام این حسو بگیرم که چرا اینو گفتم..شایدم چون وقتایی که پیش دوستامم کنترل خودمو از دست میدم و میشم یه بچه دو ساله که دوس داره رفیقش باهاش بیاد خونشون!
من از این مغز پر خستم..از این همه فکر..من از خودم خستم:)








