طولانی اما مهم برای خودم!
Life savor🦋: ولی نمیتونم حقیقتا ب خودم هم غر بزنم چون دیگه مغزم محدوده .من صدم رو گذاشتم دیگه مغزم نمیکشه خب .کاریش نمیتونم بکنم .مادرزادیه .مگر اینکه برم یقه خاندانم رو بگیرم بگم چرا هوش خانوادگی تون ضعیفه که ژن تون رو ب من دادید
Life savor🦋: هیچ وقت دوست ندارم خودم رو با کسی مقایسه کنم
من ژن و ذهن و درک خودم رو دارم و با توجه به اون تلاشم رو کردم .یکی دیگه هوش بالایی داره دیگه دست من نیست .لطف و عنایت خداس که ب من نرسیده .نوش جون طرف باهوش .اون تلاش میکنه منم میکنم ولی مغزم من محدوده .ب کتفم جدی
Life savor🦋: یه چیزی ام بگم
کارنامه ام بیاد نپرس ازم که چی شدم و اینا
چون نمراتم برای خودم ارزشمنده چون خودم میدونم چه بگایی هایی رو تحمل کردم و ب خودم افتخار میکنم
کسی درک نمیکنه این موضوع رو
Life savor🦋: نوش جون اونی که باهوشه و تلاش هم میکنه براش
ولی کوفت بشه کسی که فقط با هوشش نمرهمیگیره
Life savor🦋: (در دوران پریودی هستم حرفام رو ب دل نگیر). فقط گیر کرده بود تو گلوم این حرفا
Life savor🦋: ولی اینجا هم عدالت خدا رو نمیبینم.کلا عدالت تو زندگیم ندیدم.مرسی از خدا.ب قول مامانم هر چی بشه خدا خواسته .شاید چیزی بهتر برام سراغ داره. دمش گرم که هست باهام.حس میکنم حضورش رو.دروغه بگم حسودی نمیکنم ب آدمای باهوش .ولی تلاش خودم قطعا برام مهم تره
من بعد از هر آزمون همه این حرفا رو برا خودم تکرار میکنم.فشار رو تحمل میکنم. بعدش اشکامو پاک میکنم. میرم سراغ امتحان بعدی.فشار زیادیه.خیلی زیاد.
حتی بابت این موضوع هم باید ب خودم افتخار کنم ولی نمیکنم .چون خوشم نمیاد از خودم ولی خب.نباید اصلا این حرفا رو به تو میزدم .به هر کی شاید میتونستم بزنم ولی ب تو نه.
نمیدونم چی شد اصلا شروع کردم ب حرف زدن.چون تو یکی از اون آدما هستی که در موردشون داشتم میگفتم.ولی نوش جونت چون شایستشی.لایقشی
Me: عوا
Life savor🦋: شکی داری ؟
Me: اره
Life savor🦋: همین که فرزانگان درس میخونی کافی نیست ؟ همین که تلاش هات ب اندازه منه ولی نتیجه ات بالا تره کافی نیست ؟چی میخوای دیگه ؟ چیش برات ثابت نشده
Me: عام. میخوای راجع بهش الان صحبت نکنیم؟چون حالت بدتر میشه هوم/؟ بیا تمرکز کنیم رو زبان
Life savor🦋: اره من اشتباه کردم اصلا حرف زدم ببخشید
Me: به جون تو به خاطر خودت میگم.وگرنه برا من فرقی نداره
Me:من خودمو شایسته نمی بینم.چون همیشه فکر میکنم تلاشم کم بوده.چون مامانم میاد میگه فلانی کل نهاییای یازدهمش بیست شده.چون می بینم تو تیزهوشان بودم ولی درس نمیخوندم.چون جای درس خوندن نبود.چون سه سال تو افسردگی بودم.و کسی خبر نداشت.فقط روز و شب گریه
Life savor🦋: ولی مامان من هیچ وقت نیومد بگه فلانی نمرش از تو بالاتره .نمیدونم کار درستی کرده یا نه
Me: به جای درس.و این شد که الان خیلیا جلوتر ازم نن
Life savor🦋: و خیلیا عقب تر از تو.نیمه پر لیوان رو ببین
Me: نه مامان منن امروز گفت مامان فلانی خیلی رو مخمه.هی پز بچشو میده.همه میگن بچش رتبه اول مدرسه ست.یعنی میخوام بگم به قصد اینکه چرا تو 20 نیستی نگفت.میخواست بگه از فلانی خوشم نمیاد.منم گفتم کلا اکیپ شون درست حسابی نیست. فقط حس ناکافی بودن گرفتم.حس اینکه شاید میشد بهتر باشه
Life savor🦋: شاید مشکل من اینه دقیقا.شاید تفاوت من با تو اینه
Me: اره کل امروزم به خاطر این افکار از دست رفت
Life savor🦋:تو راضی نیستی از خودت ولی من هستم. شاید منم نباید راضی باشم.ولی آخه وقتی دیگه ته ته تلاشم رو کردم چه جوری ب خودم بگم من ازت راضی نیستم
Me: حس اینکه شاید میشد الان مامانم پزمو میداد.من مشکلم اینه که ته تلاشمم میکنم ولی روز بعد یادم میره سختی ها رو و میگم که کم تلاش کردم.مشکل منم همینه








