Soft moon,Wild dragon

Soft moon,Wild dragon

امتحان ریاضی!

هایییی

بعد از دو روز سخت من اومدم.وایییییی نمیدونی وقتی به دیروز فکر میکنم حالم بد میشه!

خب من صبح دیر بیدار شدم.حدودا ۷ یا ۸.شروع کردم خیلی آبکی ریاضی خوندم.سه فصل خوندم تا ساعت ۲ و نیم.بعد اومدم بیرون ناهار و تلویزیون و بعدشم پریم کلاس زبان داشت.تا ساعت ۵ هیچ کاری نکردم.بعد حدودا ساعت ۳ و خرده ای بود.استورم ویل یه سوال ازم پرسید که جوابشو دادم و دیدم اشتباهه.ببین یه جورییییی خودموو باختمممم.وایییی نشستم گریهههه

از ساعت ۵ نشستم فصل های دیگه رو خوندم.موند کاربرد و احتمال‌.هیچی گفتم بشینم نمونه سوال نهایی حل کنم.چون ساعت ۶ تا ۸ برق نداشتیم.هوووف تو تاریکی...

دیگه ساعت ۹ به بعد بغضم ترکید زدم زیر گریه.یه جوری حالم بد بود که داشتم میمردم.اینقدر دللللل درد داشتم اینقدررررر معده درد داشتم.وای نمیدونی.اینقدر گریه کردم.خیلیییی بد بود.حس میکردم هیچی بلد نیستم.هیچی

مامان اومد تو اتاق دید دارم گریه میکنم.گفت چیشده و اینا.گفتم هیچی بلد نیستم.هیچی دیکه تا ساعت یک شب پیشم نشسته بود خیلی بی دلیل.منم ویدیو کاربرد مشتق دیدم و جزوه احتمال رو خوندم.

آرژانتین هم برد.

گرفتم خوابیدم.خواب که چه عرض کنم.تا صبح می لرزیدم و عرق میکردم.چند بار هم گوشیو چک کردم ببینم تعطیل شده یا نه.هی با خدا حرف میزدم که تعطیل کن ازت خواهش میکنم.تا اخرین لحظه امیدوارم بودم.حتی صبح که بیدار شدم گفتم میدونم تعطیل نکردی و مطمئنم یه جای دیگه کمکم میکنی و یهرچیز بهتر در انتظارمه.

۵ بیدار شدم.کلا تو دستشویی بودم.آب جوش نبات خوردم.بازم سوال نهایی حل کردم و رفتم مدرسه.

_______________________________________

امتحان واقعا اسون بود.سر یه ساعت کمتر آزمونو تموم کردم.ولی از ترس اینکه برم بیرون بعد ببینم یه چیز اشتباه نوشتم.عذاب وجدان میگیرم که چرا تا اخر سر جلسه نموندم.به هر حال بیست دیقه اخرو اومدم بیرون.مامانم با یه حالت نگران گفت چیشد؟کفتم خیلییی اسون بود.

یه ذره هم وایسادیم برای استورم ویل.ولی نیومد.در نتیجه رفتم رو جزوه ش نوشتم "خیلی میشینی سر جلسه خانوم محترم"اونم اومد خونه عکس نوشتمو گذاشت چنلش گفت پیام دریافت شد😂

گرفتم خوابیدم.پا شدم رفتم حموم.بعدم که کلاس زیست فرهمندنیا شرکت کردم.

صبح که برگشتم از ازمون دیدم رینا پیام داده.واسه همین غروب یه کم حرف زدیم و غر زدیم سر معلم ادبیات و اره.

شبم مهمون داشتیم.هعی

اینو نگفتم.اون موقعی که استورم ویل هی سوال میپرسید و منم اشتباه جواب دادم بهش گفتم ببین من هیچی بلد نیستم چون اون موقع داشتم گریه میکردم.اومد ۴۰۰ بار نوشت ببخشید فلانه و ببخشید سوال میپرسم و ببخشید واییییی.اینقدر عصبی شدم بلاکش کردم😔🦧😂

آخرم ریاضیو ۲۰ شدم🤡

برچسب‌ها: The last Chapter🙃🍃
۱۴۰۵/۰۴/۲۶ 1:40 Valora

آمارگیر وبلاگ

© Soft moon,Wild dragon