خسته از تلاش!
دلم میخواد از خستگی گریه کنم.گریه زیاد.رفتم حموم چون ظهر برقمون رفت و من ذوب شدم.خیلی تنم درد میکنه.پام درد میکنه.خیلی خستم ولی هنوز ولع خوندن دارم.هی دوست دارم بخونم.تمام بدنم نبض میزنه.میخوام گریه کنم.اگه نشه چی.اگه اونی که میخوام نشه چی.میدونی چیه؟دو نفر درون من زندگی میکنن.یکی که مطمئنه میره ۲۰ میگیره و میاد.یکی هم از خستگی گله میکنه و میگه اگه بعد این همه تلاش نشه چی.
من دلم میخواد نفر اول برنده شه.از ته دلم میخواد.اره درسته نمازمو نمیخونم ولی من همیشه با خدا حرف میزنم.به سقف خیره میشم و چشام پر اشک میشه.جوری که جاییو نمی بینم.ولی با خدا حرف میزنم.با حضرت زهرا حرف میزنم قسمش میدم به پسرش.با حضرت ابولفضل حرف میزنم.اخه اینا هیچ وقت دست رد به سینم نمیزنن.الانم که دارم مینویسم چشام پره اشکه.ولی همین دو تا اشک سبکم کردن.
خدایا به منو هر کی که زحمت کشیده کمک کن:)








