کاش میشد فرار کرد.کاش میشد قید همه چی رو زد و پناه برد به جنگل.به دریا.یا اصن یه غار تو دل یه کوه.من دیگه از این روزمرگی خستم.من از این یه سال خستم.من از ادما خستم.از حرفاشون خستم.من از اینده ای که نیومده خستم.من نمیخوام شکست بخورم.کاش قبل شکستم بمیرم.کاش بمیرم و از این زندگی راحت شم.من از این زندگی فقط یه چیز خواستم.اونم این بود که فهمیده شم.فهمیده.همین.فقط بفهمید من از ۱۳ سالگی یه بار خیلی سنگین خستگی و افسردگی رو دوشمه.من ته خنده هام غمه.کاش یکی منو ببینه.کاش یکی دستمو بگیره.کاش بغلم کنه.من شبا از تپش قلب و تنگی نفس نمیخوابم.جوری که دیشب حس کردم با این درد قفسه سینه دارم سکته میکنم.من از معده درد نفسم بالا نمیاد.من دیگه چشام جون ندارن.تو همه عکسا چشام بزرگ کوچیکن.دیگه از من چی موند ها؟ته این راه اگه شکست باشه چی؟
خدا چقدر التماست کنم.چقدر باید با حضرت زهرا و حضرت ابوالفضل حرف بزنم.چقدر التماسکنم که فقط یه نشونی بده که میشه.یه نشونی که اره میشه.من خستم از تلاشای بی نتیجه.من دلم نمیخواد شکست بخورم.اره هیچ کس دلش نمیخواد.
من الان هم قلبم درد میکنه هم نفسم بالا نمیاد هم نعدم تو دیواره هم چشام نمیبینه.
من این زندگیو نمیخواستم:")








