کاش روز تولدم باران ببارد..!
کاش روز تولدم باران ببارد.
نه از آن بارانهایی که عجول میآیند و زود میروند؛
از آن بارانهای آرامِ پاییزی که انگار آسمان از شب قبل برایشان برنامه ریخته است.
آخر تولد من در پاییز است.
در فصلی که بلد است زیبایی را بدون هیاهو به رخ بکشد.
فصلی که به جای گلهای رنگارنگ، برگهای خسته را طلایی میکند و به جای آفتاب داغ، آسمانی خاکستری هدیه میدهد که عجیب به دل مینشیند.
دلم میخواهد روز تولدم، شهر بوی خاک بارانخورده بگیرد.
پنجرهها بخار کنند، خیابانها برق بزنند و باد، چند برگ سرگردان را تا جلوی پایم بیاورد.
انگار تمام پاییز دست به دست هم داده باشد تا آرام در گوشم بگوید:
«یک سال دیگر هم گذشت، اما هنوز میتوانی از نو شروع کنی.»
کاش آن روز باران ببارد،
برای اینکه بعضی حسها را نمیشود با کلمه گفت.
برای اینکه آسمان، به جای تبریک گفتن، قطره قطره احساسش را نشان بدهد.
برای اینکه هر قطرهای که روی زمین میافتد، یکی از آرزوهایی باشد که بیصدا به جهان سپردهام.
من هیچوقت تولد شلوغ نخواستهام.
یک عصر پاییزی کافی است،
یک هودی گرم،
یک فنجان چای،
صدای باران پشت پنجره
و چند نفر که بودنشان شبیه خانه باشد.
و اگر آن روز باران ببارد،
فکر میکنم زیباترین هدیه را گرفتهام.
چون انگار آسمان هم یادش مانده که من، فرزند پاییزم؛
همان فصلی که یاد داده
لازم نیست همیشه آفتابی باشی تا به دنیا نور بدهی،
گاهی کافی است مثل باران آرام ببارانی
و مثل پاییز، بیآنکه چیزی بگویی،
در خاطر آدمها بمانی.








