نمایش باشکوهِ شلوغی؛
خستم...
خستم از این نمایشِ باشکوهِ شلوغی. از این همه صندلیِ پُر و دلِ خالی. از این همه آدم که دورم حلقه زدهاند، اما اگر یک روز سکوت کنم، کسی صدای شکستنِ درونم را نمیشنود.
عجیب است... در بیابان اگر تنها باشی، لااقل میدانی تنهایی. اما بعضی وقتها وسط یک شهرِ شلوغ، میان صدها نگاه و هزاران کلمه، آنقدر تنهایی که دلت برای همان بیابان تنگ میشود.
دورم پر از آدم است؛ آدمهایی که موقع خندیدن حاضرند، اما وقتی نوبتِ زخمها میرسد، ناگهان همه یادشان میافتد که راهی دارند، کاری دارند، زندگیای دارند. انگار درد، مهمانیای است که هیچکس دعوتش را قبول نمیکند.
گاهی فکر میکنم من یک چراغم؛ همه دور نورش جمع میشوند، گرمایش را میخواهند، اما کسی نمیپرسد این شعله برای روشن ماندن، خودش چند بار سوخته است.
فشار از هر طرف میبارد. از زمین، از آسمان، از دیوارهایی که قرار بود پناه باشند. آنقدر که احساس میکنم سقفِ تحملم دیگر سقف نیست؛ کفِ آسمان است. فقط یک مشت خستگی مانده و چند ستونِ ترکخورده که هنوز نمیدانند چرا فرو نریختهاند.
میگویند آدم قوی باش. انگار قدرت یک چشمه است که هرچقدر از آن بردارند، باز هم پر میشود. کسی نمیبیند که بعضی چاهها سالهاست باران ندیدهاند و هنوز از آنها آب میخواهند.
و من... من میان این لشکرِ آشناها ایستادهام. نه دشمناند، نه همراه. فقط رهگذرانی که از کنار جنگم عبور میکنند و گاهی از دور برایم دست تکان میدهند؛ بیآنکه بدانند سربازی که مدتهاست تنها میجنگد، بیشتر از تشویق، به یک همسنگر نیاز دارد.
با این حال هنوز زانو نزدهام. نه از روی شجاعت، شاید از روی لجبازی. شاید چون نمیخواهم این همه درد فکر کند برنده شده است. شاید چون هنوز تهِ این دلِ خسته، جرقهای مانده که هر شب زیر آوار خاموش میشود و هر صبح دوباره خودش را روشن میکند.
اما راستش... گاهی دلم میخواهد برای یک بار هم که شده، کسی از میان این همه آدم جلو بیاید و به جای تماشای جنگ، کنارم بایستد. چون بعضی نبردها را نمیبازی چون ضعیفی؛ میبازی چون مدتهاست همه فکر میکنند جنگیدنِ تو، به تنهایی عادتت شده است.








