و درد دیگه اسم مشخصی نداره..!
تهِ درد و تهِ خستگی یه جاییه که دیگه حتی آدم حال توضیح دادن نداره…
فقط ساکت میشه و لبخنداش کوتاهتر میشن.
همه فکر میکنن قویای چون هنوز سرپایی،
چون هنوز جواب میدی، هنوز میخندی، هنوز ادامه میدی…
ولی هیچکس نمیفهمه بعضی آدما از یه جایی به بعد فقط از روی عادت نفس میکشن.
من اون آدمیم که بارها گفت «خوبم»
درحالی که از درون، آرومآروم فرو میریختم.
انگار وسط یه دریای عمیقم؛
همه فقط سطح آب رو میبینن،
ولی من پایینِ پایینش گیر کردم…
جایی که نور نمیرسه،
جایی که خستگی به استخون میرسه،
و درد دیگه اسم مشخصی نداره.
بعضی شبا آدم فقط دلش میخواد یکی بفهمه چقدر خستهست
بدون اینکه مجبور شه توضیح بده.
چقدر سخته همیشه تکیهگاه بودن،
وقتی خودت یه شونه برای تکیه کردن نداری.
و من هنوز وسط این دریا غرقم…
آروم، بیصدا،
در حالی که همه فکر میکنن فقط دارم شنا میکنم.
۱۴۰۵/۰۳/۰۸ 0:41 Valora








