امروز مادربزرگم رفت مشهد.به من زنگ زد گفت گوشیو میگیرم سمت حرم هر چی میخوای بگو.راستش من بلد نیستم باید چیکار میکردم فقط قلبم تند تند میزد و اشکم میومد.چیزایی که اومد تو ذهنم پخش و پلا بود ولی اولین چیزی که اومد این بود که میشه منو لومیرا رو کمک کنی به اون چیزی که میخوایم برسیم؟من فقط گریه کردم و حتی دهنم تکون نخورد برای حرف زدن.
خب امروز ساعت ۶ بیدار شدم و درس خوندم و بعدشم یه چرت زدم.۱۰ ساعت دقیق درس خوندم ولی خب هدفم ۱۱ ساعت بود که اگه ظهر کمتر میخوابیدم بهش میرسیدم.حالا بگذریم
این روزا خیلی زودرنج شدم.اصلا حوصله بحث درمورد هیچیو ندارم.البته قبلا هم همین جوری بودم.از بحث کردن بدم میاد.از اینکه بخوام به دیگران بفهمونم که هرکدوممون میتونیم نظر خودمونو داشته باشیم.اینکه برای بیان نظرت میتونی از جمله ی به نظره من استفاده کنی نه اون لحن قاطع رو.ولی این روزا خیلی شدید تر شده.واقعا اعصابشو ندارم و اینجوریه که اگه اون شرایط رو ترک نکنم یا دعوا میشه یا گریم میگیره و یا سردرد.
و برای مثال فکر کنم من تنها کسیم که به شدتتتت فوتبالیه ولی از کل کل بدش میاد😂
شایدم تو ایران این جوریه.چون همه چی به توهین ختم میشه.نه فقط فوتبال.تو همه چی.سلیقه موسیقی.تایپ.استایل و هر کوفت و زهرمار دیگه.برای همین که از بچگی تو هیچ کلاسی اظهار نظر نمیکردم.هیچ وقت درمورد نظرم حرف نزدم و مشارکت نکردم.
ولی کاشکی یه روز بیاد که همه یاد بگیرن به نظر هم احترام بزارن








