Soft moon,Wild dragon

Soft moon,Wild dragon

امشب ماه خیلی نورانی تره!اما آسمون ترسناکه.من نگاه کردن به چیزایی که ازشون میترسم رو دوست دارم.چون یا باعث میشه ترسم بریزه یا هیچ اتفاقی نمیفته.

بازم تهران و دلتنگی؛

کاشکی میشد مغزمو در بیارم و بهش بگم میشه تو همه چیز دخالت نکنی؟من نیاز دارم تو کمتر فکر و خیال کنی:)

این روزا پره دردم.نمیدونم کسی منو نجات میده یا نه.ولی همین الان قلبم داره تیر میکشه.کاشکی این روزا زودتر بگذره و روزای بهتر بیاد.

امشبم مثل هر دفعه سر من دعوا بود.خالم و شوهرخالم میگفتن حتما دانشگاه بابل رو اولویت اولت بزار.بقیش با ما.بعد من داشتم درمورد خوابگاه صحبت میکردم.میگفتم اره دوستم میگه دانشگاه های شمال رو به دریان و اینا.بعد یهو خالم گفت اگه من مرده باشم بزارم که تو بری خوابگاه.تا من هستم نمیزارم بری خوابگاه.اونجا رو خودم اتیش میزنم.حقیقتا اکلیلی شدم و میتونستم همونجا بشینم گریه کنم.

نمیدونم واقعا همچین ادم دوست داشتنی ای هستم؟ایا لیاقت دوست داشته شدن دارم؟ایا میتونم به چیزی که میخوام برسم؟ایا همه چی درست میشه؟ایا من ناجی داستان خودم هستم؟

هیچ کدومشو نمیدونم.ولی اینو میدونم که قلبم که سنگینه.دست چپم هم درد میکنه:))))))

۱۴۰۴/۰۹/۱۱ 1:25 Valora

آمارگیر وبلاگ

© Soft moon,Wild dragon